
علی ست آن که از رُخش بهشت منجلی بود
کتاب جمله انبیا حکایت علی بود
بهشت و هر چه اندر او ، عنایت علی بود
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند : « علی قسمت کننده ی بهشت و دوزخ است ؛ دوستانش را داخل بهشت می کند و دشمنان خود را وارد دوزخ می نماید » . این فرمایش پیامبر اعظم را حتی آنان که خود را اهل سنت می نامند ، روایت کرده اند ( نگ : علل الدارقطنی ، ج 6 ، ص 272 ؛ ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 78 و 173 و 251 ؛ تاریخ مدینة دمشق ، ج 42 ، ص 301 ) .
اما ناپاکی به نام ابوحنیفه نعمان ( یکی از پیشوایان چهارگانه ی اهل سنت ) که حتی دیگر پیشوایان اهل سنت ، سخنان بسیار تندی در رد او دارند و مثلاً مالک بن انس - پیشوای دیگر اهل سنت - فتنه ی ابوحنیفه را از فتنه ی ابلیس برای مسلمانان زیان بارتر می دانست ( تاریخ بغداد ، ج 13 ) می خواست فضائل امام علی علیه السلام را پنهان کرده و محو سازد .
روزی همین ابوحنیفه همراه دو تن دیگر به عیادت ابومحمد اعمش ( محدث بزرگی که مورد قبول اهل سنت است ) رفت و حال وی را جویا شد . اعمش گفت حال جسمی اش بسیار بد است و از لغزشهائی که در زندگی داشته ، بسیار می هراسد ؛ سپس آهی کشید و گریست .
ابوحنیفه که می خواست از فرصت استفاده کند ، به اعمش گفت : « امروز آخرین روز از روزهای دنیای تو ، و نخستین روز از روزهای آخرت توست ؛ بیا از خدا بترس ! تو در گذشته سخنانی درباره ی علی بن أبی طالب می گفتی که اگر از آنها دست بکشی و آنها را تکذیب کنی ، برایت بهتر است » . اعمش بی آنکه ابوحنیفه را باکنیه ی او و محترمانه بخواند ، گفت : « مانند کدام سخنم ای نعمان ؟! » ابوحنیفه گفت : « مانند این که از عبایه نقل می کنی که علی بن أبی طالب گفته است : " من تقسیم کننده ی آتش جهنم هستم " »
در این هنگام اعمش خشمگین شد و به وی گفت : « ای یهودی ! آیا به شخصی مانند من این سخن را می گوئی ؟! » و به حاضران گفت : « سندونی ! أقعدونی ! سندونی ! أقعدونی ! = مرا بلند کنید تا تکیه بدهم ؛ برایم پشتی بیاورید تا تکیه بدهم » و سپس افزود : « به خدائی که هم اکنون به سوی او رهسپارم سوگند که موسی بن طریف ( که هیچ کسی از قبیله ی بنی اسد را بهتر از او ندیدم ) به من گفت که از عبایة بن ربعی ( بزرگ قبیله ) شنیده است و او هم از أمیرالمؤمنین علی علیه السلام شنید که ایشان فرمودند : " من تقسیم کننده ی آتش دوزخم ؛ در روز رستاخیز به آتش خواهم گفت : این دوست من است ؛ او را رها کن ! آن دیگری دشمن من است ؛ او را بسوزان ! " [ به کوری چشمت ای نعمان ! ] »
ابوحنیفه که اینها را دوباره شنید ، پیراهن خود را روی سرش کشید و به همراهانش گفت : « تا ابومحمد اعمش سخنی سخت تر و برنده تر از این برایمان نیاورده ، برخیزید از این جا برویم » !!
اعمش نیز همان شب از دنیا رفت .
( نگ : ترتیب أمالی الشجری ، ص 134 ؛ غریب الحدیث ، ج 2 ، ص 15 ؛ اربعین خزاعی ، حدیث 10 و 14 ؛ اربعین منتجب الدین ، حدیث 23 ؛ مناقب أمیرالمؤمنین ، ج 2 ، ص 528 ؛ مناقب علی بن أبی طالب ، ص 67 و ... )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نباشد بجز بی پدر دشمنش که یزدان به آتش بسوزد تنش

این روایت را بارها و بارها حضرت آیة الله بهجت دام ظله در میان درس به بهانه های گوناگون نقل می فرماید اما در روایت ایشان ( که نمی دانم از کدام کتاب است اما قرینه ها نشان می دهد دقیق تر از منابعی است که بنده نام بردم ) تفاوتهایی وجود دارد که مهمترین آنها این است : اعمش سند همین روایت را هم به رسول الله می رساند ( نه به مولی علی ) .
که این مهمتر و بهتر است ؛ گرچه ابوحنیفه آشکارا نمی توانست فضائلی که از زبان خود حضرت علی علیه السلام درباره ی خودشان نقل می شود هم ، انکار کند و تنها تلاش می کرد در سند آنها خدشه نماید .
( دیگران نیز این روایت را از حضرت بهجت دام ظله نقل کرده اند ؛ نگ : در محضر آیة الله بهجت ، ج 1 ، ص 160 و 161 ) .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

همه گفته اند و نگفته شد ز کتاب فضل تو یک الف
جناب آقاعلی مقدادی ( فرزند آیة الحق شیخ حسن علی اصفهانی ) نوشته است : مرحوم آقا افجه ای ( داماد آقا بهبهانی ) برایم نقل کرد : مجله ای از آمریکا برای یکی از دوستان من می آمد . در آن مجله نوشته بود :
دو نفر آمریکائی مسیحی با هم قرار گذاشتند هر کدام زودتر مردند ، به خواب دیگری بیاید و از آن عالم به وی خبر دهد . تا این که یکی از آن دو وفات کرد و پس از یک سال به خواب دوستش آمد و گفت : به محض خروج روح از بدنم ، دو نفر با پرونده ای آمدند و مرا برای رسیدگی به اعمالم به اتاقی بردند .
داخل اتاق که شدیم ، شخص دیگری هم وارد آن جا شد که همه ی افراد حاضر در اتاق به او احترام خاصی گذاشتند .
آن شخص محترم به دو نفری که مرا برای رسیدگی به اعمالم برده بودند ، فرمود : « بر این شخص آسان بگیرید » و سپس از اتاق خارج شد .
آنگاه آن افراد پرونده ی مرا باز کرده و گفتند : « چون تو در دنیا نصرانی بودی و مسلمان نشدی ، عمل صالحی نداری که ما به تو ارفاق کنیم ؛ گناهان بسیاری داری » . سپس پرونده ی مرا به دستم داده و آن دو نفر مرا بردند خدمت آن شخص بزرگ و عرض کردند : « آقا ! این مرد چون مسیحی بوده ، عمل صالحی ندارد و مرتکب گناهانی هم بوده ؛ [ بنابراین ] نمی توان بر او آسان گرفت ؛ با او چه کار کنیم ؟ »
آقا فرمودند : « او را بگذارید و بروید » سپس به من فرمودند : « برو داخل این باغ » . من در آن حال به خود آمدم و دانستم که باید عذاب می شدم و اگر این آقا نبود ، حتماً گرفتار بودم .
یک سال گذشت و دلم خواست بدانم آن آقائی که مرا نجات داد ، چه کسی بود ؛ تا دیروز به یکی از خادمان باغ درخواستم را گفتم . او پاسخ داد : « آقا همیشه جلو توست اما تو او را نمی بینی » نگاه کردم و این بار آقا را دیدم ؛ سلام عرض کردم و پرسیدم : « آقا ! شما چه کسی هستید که مرا نجات دادید ؟ » آقا فرمودند : « در دنیا که بودی تاریخ اسلام را می خواندی ؛ به جنگ علی با معاویه که رسیدی ، هر کجا پیروزی با علی بود خوشحال می شدی و هر کجا پیروزی با معاویه بود ، اندوهگین می شدی » .
عرض کردم : « همین طور بود »
فرمودند : « من همان علی هستم که از پیروزی من خوشحال می شدی ؛ به خاطر آن مهر و محبت که از من در دل تو بود ، تو را در این عالم از جهنم نجات دادم » ( نشان از بی نشانها ، ج 2 ، ص 177و 178 ) .
دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمنان نظر داری
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به دنائت و رذالت ، به جهان چو من سگی نه
شرفی ندارم الا ، که تو رای خانه زادم

زمانه بر سر جنگ است ، یا علی مددی !
مدد ز غیر تو ننگ است ، یا علی مددی !
گشود کار دو عالم ، به یک اشاره ی توست
به کار ما چه درنگ است ؟ یا علی مددی !