شنیده بودم که گروهی در طالقان یک جامعه و زندگی جدا از هر گونه فرآورده های فناوری برای خود ساخته اند تا ایمان خود را حفظ کنند و ...
با آقا ط قرار گذاشتیم در مسیر زیارت امام رضا علیه السلام ابتدا به طالقان و دیدن آنان برویم و رفتیم و تقریبا ساعت ۴۰/۱۰ روز ۱۶/۶/۸۵ وارد منزلشان شدیم.
محیط زندگیشان ٬ بسیار ساده و پاکیزه و گیرا بود درست مانند نقاشی هائی که در کتابهای کودکان از روستاها می کشند ! هیچ زباله ای در کوچه ها نبود و مرغ و خروسها در فضاهای سبز بزرگی با آسایش تمام ٬ سرگرم دانه پیدا کردن بودند و کوچه ها بسیار خلوت و بی سر و صدا بود . گاهی هم می توانستی در چند قدمی خود ٬ هدهدها را ببینی . و در گوشه و کنار هم ٬ تلی از هیزمهای شکسته شده را می دیدی که خودشان ( برای تنور و پختن غذا و سرمای زمستان ) با تبر شکسته و مرتب روی هم چیده بودند .
آقا کاظم ( از اهالی آن جا ٬ که دست کم پنجاه ساله می نمود ) ما را به اتاقی راهنمائی کرد که در آن ٬ تنها ۴ زیرانداز نمدی و متکا و یک حصیر و دو چراغ لامپا بود به علاوه ی تابلوئی که بر دیوار نصب بود و روی آن ٬ این فرمایش مولی الزاهدین علی علیه السلام نوشته شده بود که « آیا خردمندی هست که این غذای جویده شده ( یعنی دنیا ) را به اهلش وانهد ؟! » تنها همین ها در اتاق بود و بس !
نه تلفنی ٬ نه تلویزیونی ٬ نه رادیوئی ٬ نه کامپیوتری ٬ نه سیم کشی برقی ٬ نه لوله کشی گاز و آبی و نه حتی یک ساعت !
در همان اتاق ـ که در سقفش هم تیرهای چوبی به کار رفته بود ـ چندین دقیقه با آقا کاظم صحبت کردیم تا سرپرستشان آقا حسین قلی ( که تقریبا هفتاد ساله می نمود ) آمد و با او هم گفتگو کردیم . از ما با چای پذیرائی کردند اما خودشان نخوردند و گفتند این را تنها برای مهمان درست می کنند . هندوانه ای از محصولات خودشان را هم برایمان آوردند.
آقا حسین قلی گفت : مرجع تقلیدشان ٬ مرحوم میرزا صادق تبریزی است [ که گویا وی در ۱۲۷۴ ق به دنیا آمده و از جایگاهی دین مدارانه با مشروطیت مخالف بود . او با رضا شاه پهلوی هم به شدت مخالف بود و حتی تا پاپان عمر ٬ از گرفتن شناسنامه سر باززد و رضاشاه هم وی را از تبریز به قم تبعید کرد و در نهایت در ۱۳۵۱ ق درگذشت و در حرم حضرت معصومه مدفون شد ] و افکارشان هم برگرفته از مرحوم سید حسین طباطبائی نجفی ( مدفون در قبرستان مارال تبریز ) است که گویا ۳۰ ـ ۴۰ سال پیش درگذشته ٬ و کتابی خطی دارد که در دست آنهاست.
شمار افرادی که در آن جا و با آن وضع زندگی می کنند ٬ ۴۰ نفر ( باخانواده هاشان ) است و ۳۰ نفر دیگر هم از دوستان اینان ٬ به همین شیوه در تبریز زندگی می کنند.
سبب پرهیزشان از وسائل و زندگی امروزی به دلیل تشبه به کفار و بدعت بودن آنهاست. مثلا تزریق خون به کسی که برای ادامه ی زندگی اش به آن نیازمند است را به سبب بدعت بودن آن ٬ روا نمی دانند و برکتی هم در ادامه ی زندگی به وسیله ی این کار نمی بینند. و انقلاب به اصطلاح کبیر فرانسه را نقطه ی عطفی در بی دینی مردم می دانند .
نه شعر می خوانند و نه اوقاتشان را با شب نشینی و ... سپری می کنند و تقریبا ۱۰ ـ ۱۲ تا کتاب دارند . بچه هاشان را تا سن تکلیف با خود نگه می دارند و آموزشهای مختصری مانند واجبات و محرمات به آنان می دهند و پس از سن تکلیف هم ٬ مختارند که با آنان باشند یا به شهرها برگردند.
به زیارت امامان علیهم السلام نمی روند زیرا استفاده از وسائل نقلیه ی امروزی را جائز نمی دانند و می گویند : « اگر صالح باشیم ٬ امامان علیهم السلام سلام از راه دورمان را پاسخ می دهند و اگر نباشیم ٬ سلام در کنار مرقدشان را هم جواب نمی دهند ٬ پس اصل ٬ صالح و با ایمان بودن است .» [ و به همان دلیل به حج هم نمی روند و به حج رفتن به آن شکل که می خواهند ٬ چون برایشان موانعی دارد ٬ ( مانند موانع گذر از مرز ) پس خود را مستطیع نمی دانند و حج نمی روند. ]
از آقا حسین قلی پرسیدم : « آیا خود مرحوم میرزا صادق گفته بود که حتی پس از درگذشتش مقلدان وی حق ندارند از دیگر فقهاء تقلید کنند ؟ » گفت : « نه » .
و گفتم : « در محیط زندگی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سیب زمینی و گوجه فرنگی هم نبود ٬ آیا شما از اینها استفاده نمی کنید ؟ » پاسخ داد : « استفاده می کنیم زیرا اینها طبیعی و آفریده ی خدا هستند اما هواپیما مثلا ٬ آفریده ی خدا نیست . »
آقا حسین قلی از بیست و اندی سالگی به طالقان می آمد و در جستجوی مردان طالقانی بود که در روایات است که از یاران امام زمان علیه السلام هستند ٬ اما وقتی کسی را نیافت ٬ خودش زمینهائی را خرید و گویا از ۱۷ـ ۱۸ سال پیش ٬ چنان زندگی ای را بنا گذاشت . و آقا کاظم می گفت در این جا افرادی هستند که در این همه سال ٬ تنها ۲ یا ۳ بار به بیرون از این محیط رفتند . مساحت منطقه شان هم ۱۵ هکتار است .
احتیاجات آنان به شهر ٬ تنها برای خرید پارچه ٬ برخی میوه ها مانند خرما و میخ و مقدار بسیار کمی آهن و شیشه و مانند اینهاست . خودشان نجاری و آهنگری و ... دارند و چندان مالکیتی برای اموالشان در میان خود نمی بینند و بر سر اموال ٬ با کسی نزاع نمی کنند و اگر شخصی در اموال آنان تصرف کند ٬ آنان با او درگیر نمی شوند و از مال خود چشم پوشی می کنند .
حتی اوقات شرعی را هم ٬ با شاخصهای خود مشخص می کنند و آغاز و پایان ماه رمضان را نیز با رویت خویش ٬ تعیین می کنند و ...
نماز ظهر و عصر را خواندیم اما دیدیم چون از کسی چیزی قبول نمی کنند ( حتی اگر بعدا مقداری خوراکی برایشان پست کنیم ) صلاح ندیدم دعوتشان برای ناهار را بپذیرم تا هزینه ی بیشتری برایشان تحمیل نشود . پیش از خداحافظی از آقا حسین قلی پرسیدم :« به کدام یک از عالمان درگذشته ٬ علاقه دارید ؟ » گفت : « شیخ جعفر شوشتری » .
مطالب دیگر درباه ی آنان را نمی توان نوشت و البته باید گفت انسانهای عادی هستند . فضای آن جا هم ٬ بحقیقت انسان را به عالم خاصی می کشاند و حال عبادت و فکر و ذکر را به انسان هدیه می دهد . خودشان می گفتند : « برخی از ما خوابهای خوبی در تائید کار و وضعمان از سوی حضرت ولی عصر عجل الله فرجه دیده اند » .
سپس به قزوین رفتیم و مرقد فقیه باکرامت ٬ مرحوم سید موسی زرآبادی را ( در یکی از ایوانهای صحن امام زاده حسین ) زیارت کردیم . قبر پر معنویتی داشت و ...
راه مشهد را از مردم پرسیدیم و به اشتباه گفتند : « باید اول به رشت بروید و از آن جا به مشهد » !
به رشت رفتیم و خیلی دوست داشتم سری هم به فومن بزنیم و قبر پدر و مادر آیة الله بهجت را زیارت کنیم اما چون مسیر را نمی دانستیم ٬ نشد.
دوبار در کنار دریا توقف کردیم و دریا ٬ یک دریا حرف داشت ... به آستان پروردگار رأفت ٬ امام ضامن علیه السلام رسیدیم .
و خدا را شکر که توفیق خواندن فاتحه ای بر مرقد مردان افسانه ای ٬ شیخ جعفر مجتهدی و شیخ حسن علی اصفهانی رحمهما الله نیز دست داد . قبر شیخ محمد مومن را هم زیارت کردیم.
در مشهد هم ( در شب ۱۶ / شعبان تقریبا ساعت ۱۰ / ۲۱ ) برای دیدن آقا غلام رضا شاطری ( که ۷ــ ۸سال از شاگردان شیخ رجب علی خیاط بود ) به خانه شان رفتیم و تقریبا یک ساعت آن جا بودیم . می گفت : « من معتقدان به وحدت وجود را نجس می دانم » و ناراحت بود از این که چرا فقهاء دربرابر باورمندان این وحدت ٬ موضع نمی گیرند ؟! حرفهای دیگری هم زد که نمی توان نوشت و دو کتاب از کتابهای آقا سید جعفر سیدان را هم به ما هدیه کرد .
بر مرقدی که مشهور به قبر خواجه ربیع است هم ٬ حاضر شدیم . دو ـ سه بار از حضرت آیة الله بهجت شنیدم که از منبعی به دیده ی قبول نقل می کردند که خواجه ربیع مدفون در مشهد ٬ آن خواجه ربیع که از جهاد در رکاب حضرت علی علیه السلام سرباز زد ٬ نیست بلکه ربیع بن ... ( ؟ ) است » و پیش از وی هم فاتحه ای بر مرقد شیخ احمد کافی ( که در حجره ای در اطراف صحن خواجه است ) خواندیم.
در راه باز گشت ٬ به نیشابور که رسیدیم همچنان که تا می توانستیم در راه ٬ امام زاده ها را ( از امام خمینی گرفته تا دیگران ) زیارت می کردیم ٬ امامزاده محمد محروق را هم زیارت کردیم که البته شرح حال وی در کتابهای انساب و تراجم ٬ کمی مغشوش است . دوست داشتم بانو شطیطه را هم زیارت کنم که آقا ط گفت : وقت نیست .
اما چون قبر عطار نزدیک بود و من هم کتاب تذکرة الأولیاءش را خوانده بودم ٬ دیدم خوب است برای تشکر هم شده ٬ بر مرقدش حاضر شوم گرچه نوشته اند که وی در اواخر عمرش شیعه شد اما من فاتحه ها و صلواتها را به خدا واگذار کردم تا اگر خواست ٬ به وی برساند ( تازه مگر دعاهای کمینه چه ارزشی دارد که برسد یا نه ؟! )
به دامغان رسیدیم و برای کاری به خانه ی زاهد باکرامت ٬ مرحوم میرزا علی اکبر معلم دامغانی و یکی از فرزندانش رفتم . وقتی نزد آقا ط برگشتم ٬ کار بچگانه ای کرد که تا پایان سفر ٬ حالم گرفته شد . در هرصورت به مقبره ی بکیر بن أعین ( از راویان حدیث ) رفتیم که جناب معلم در صحن مقبره ی او دفن شده است . یاد خاطراتم با وی و سخنانش افتادم ... گوئی همه ٬ خواب بود ...
و فاتحه ای هم بر جناب بکیر و ... نیمه ی شب ۱۷ / شعبان =۲۰ / شهریور / ۱۳۸۵ به قم رسیدیم و با آقا ط و دوستش آقا علی اصغر م ( که از اصفهان با او آمده بود ) و دوست دیگرش آقا مهدی ک ( که از مشهد به ما ملحق شده بود ) خداحافظی کردم و سفر چهار شبانه روزی ام به پایان رسید . و الحمد لله
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
امروز ( ۷ / آبان / ۱۳۸۵ ) شخصی که گویا چیزی درباره ی آن روستای طالقان شنیده بود و گمان می کرد چند روستا در آن جا چنین است ٬ از حضرت آیة الله بهجت دام ظله در حیاط مسجد پرسید : « نظر شما درباره ی روستاهای طالقان چیست ؟ » آیة الله بهجت با همان لحن پرسش رساتر از پاسخ ٬ فرمودند : « روستاهای طالقان با روستاهای دیگر چه فرقی دارد ؟! »
« ... با چون تو پرسشی ٬ چه نیازی جواب را ؟! »